
طبق معمول بعد از چند تا دعوای سخت که از صبح ابتدا شده بود، رفتم نوار عصب و عضله، دستهام پر از سوراخ شده و جای سوزنها انگار توی وجودم هزار تا تیر میکشه، اشکام از صبح مثل ابر بهاری میباره، ساعت هشت شب رسیدم خونه، مجبور بودم شام درست کنم، با خودم فکر میکنم هیچ جایی برای فرار از غم این روزهام نیست…برام نوشته [23:48, 01/10/2025]: باید همیشه امیدوار باشی[23:48, 01/10/2025]: تو خدا رو داری[23:48, 01/10/2025]: خدا همیشه با بنده هاشه[23:49, 01/10/2025]: توکلت ب خدا باشع همیشهنمیدونم شاید راست میگه.....
ادامه مطلب
یه شب که آسمون از غم سیه روز و پریشونهیه شب که چشم آهسته توی سبزه میخونهیه شب که مو به مو مسته سرزلفت پریشونهشاید اشکی به یادم بریزه از چشمونتیه شب که تار گیسویت پیچد بر تار گیتارمشاید به گوش تو آید ف...
ادامه مطلب
یک شب هایی هم هستدستت به قلم نمیرود!اسم این شب ها را گذاشته ام...شبی که واژه سرگردان است.....!باید تو باشی...بنشینی روبه روی ام..!خیره شوی به من!تا بنویسم طرز نگاه کردنت را!تا این واژه های سرگردان کمی آرام بگیرند!!میشود کمی هم لبخند بزنی؟!گناه دارند کلمات بیچاره!!بس که از نبودنت نوشتمشان رنگ باخته اند...میخواهم با قلم و کاغذ مست کنم!با واژه ها سماع کنم!!فقط مانده ام با چشمانت چه کنم..؟میشود چشمانت انتشارات نوشته هایم باشند...؟و در صفحه اول بنویسم تقدیم به عطر تنت.....؟میشود....؟میخواهم از آمدن بنویسم....از ماندن....از بودن...میشود بیایی و بمانی و نروی؟علی سلطانی پ.ن:یه نور تو تاریکی چه حسی مید...
ادامه مطلب